خداحافظی هميشه تلخه
وداع
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونین دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
برای آمرزش روح وبلاگ من فاتحه بخونيد...اينجا ديگه چيزی نوشته نخواهد شد...

آش شله قلمکار
خب امروز ميخوام از هر جا و برای همه بنويسم ...
برای خواهر کوچيکم که راهی سفر ۲ ساله خودشه...ميخوام بگم بايد توی زندگی محکم قدم برداری...من وقتی داشتم ميرفتم دانشگاه بين المللی سه سال از حالای تو کوچيک تر بودم و سيصد ماه بی تجربه تر..تو دانشگاه رفتی اما من از پشت ميز و نيمکت مدرسه پاشدم تک و تنها رفتم ديار غربت...حتی برای ثبت نام کسی منو همراهی نکرد
شايد تو يادت نياد چون سن زيادی نداشتی اون موقع ...به هر حال وقتی برای تو قدم رنجه کردن و بردن ثبت نام و الان هم با خدم و حشم ميخوان بفرستنت بری زياد هم ترسو نباش...تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش جرمه
برای فرانکلين...عزيزم من باورم نميشد که يکی ديگه هم توی اين دنيا از نبودنت غصه دار شده و اونم کسی نيست بجز سميکو ....ميخواستم بهت بگم محکم باش و زودی از اون غار بيا بيرون...خيلی ها اين بيرون چشم انتظار هستن
برای ن خانوم گل گلاب ...جوجو جونم اسباب کشی کرده و از روبروی من رفته اونور آبادی...يعنی من نميتونم ببينمش...البته هر از گاهی ميرم پيشش و با هم گپی ميزنيم...اما اون اونقدر غرق کاره که وقتی بهش ميگی : چطوری يهو سه مت میپره هوا ....
برای مامان سونيا...چرا اينقدر دير دير آپ ميکنی خواهر جون...با ما به از اين باش که با خلق جهانی
برای بابايی ... نميدونی چقدر خوشحالم که اينهفته نميری ماموريت...بچه گانه است نه؟؟؟ اما من خوشحالم.....خوشحالم
برای همه دوستای گلم....تابستون داره تموم ميشه و ماه رمضان داره از راه ميرسه و ....ای خدااااااا آخه من چيکار کنم
نه مسافرتی...نه هيچی....از بابايی براتون بگم که با هزار کلک نميخواد منو ببره سفر....يه وقتی بهش گفتم با دوستام ميخوام برم سفر اينطوری شد



بعدش که رسيديم به آخر شهريور تا بهش ميگم منو ببر سفر اينطوری ميشه
بعدش هم در کمال خونسردی ميگه: مگه قرار نبود با دوستات بری...برو
پ.ن. راستی با عرض پوزش از همزاد عزيزم پنجاه و چهاری گلم...راستی من يه همزاد پيدا کردم برای خودش فيلسوفيه...قشنگ مينويسه و ذهن خلاقی داره حيف که بعضی وقتها در درک مطالبش کم ميارم حالا نميدونم بخاطر اون يکسال کوچيک تر بودنه يا اينکه بنده...بعله ديگه....عقب مونده ذهنی تشريف داريم
راستی يه فيلسوف ديگه هم توی ليستم هست که وبلاگش رو دوست دارم اونم کسی نيست به جز محکوم به زندگی...تا حالا وبلاگش رو خونديد؟
چه ميکنن اين اساتيد دانشگاهها
دوستانی که درس و دانشگاهشون تموم شده ...يا اونهايی که هنوز هم پشت ميز و صندلی های دانشگاه مينشينن و درس ميخونن ...يادتون مياد معيارهای يک استاد خوب چی بود ؟؟؟ من ميگم شما هم به اين معيار ها بيفزاييد :
۱- استادی که حضور غياب نکنه
۲- استادی که ميان ترم رو حذفی بگيره
۳- استادی که تعداد دانشجويان حاضر سر کلاس رو نشماره
۴- استادی که آخر ترم به همه بيست بده
۵- استادی که هيچوقت تحقيق به دانشجو نده يا اگر هم ميده بگه از اينترنت ترجمه نشده پرينت بگيريد بياريد
.
.
.
يادش بخير يک استاد پول و ارز و بانکداری داشتيم توی دانشگاه که تمام معيار های بالا رو داشت....عجب استادی بود ها
نتيجه گيری اخلاقی : من يک کلمه پول و ارز و بانکداری بلد نيستم...سيستم کشش بازار و بانک و ....
اين خط اين نشون
بابا حرف من چيز ديگه ايه....حيف حيف که گاهی وقتها اونايی هم که تورو به اين دنيا ميارن درک نميکنن حقيقت حرفی رو که تو ميگی....منظورم رو به هزار روش گفتم اما افسوس....نميدونم درسته استفاده از اين لفظ که : نميتونن بفهمن
من ميگم يکسال بيشتر وقت صرف کردن(يا به قول اونا تلف کردن) نتيجه اش بهتر از اينه که يک عمر بخوای به عمر تلف شده ات فکر کنی و بگی اشتباه کردم
حالا شما هی سفسطه کن ...هی بزن جاده خاکی...هی منو امسال منو ببر زير سوال...آخه مادر من درسته؟؟؟
متاسفم
ياد ايامی....
داره تند تند از دخترا برام ميگه....پريسا شده زن فلان آقا که خواهرش خانوم فلانی توی مجلسه....الان هم برای ادامه تحصيل رفتن آمريکا با شوهرش...پرستو هم اينجاست...اونم شوهرش دکتر فلانيه...من ديگه اصلآ به باقيش گوش ندادم....دلم برای هر دوشون تنگ شده....داره خاطره ها مثل فيلم سينمايی مياد جلو چشمم و عمه خانوم هم داره تند تند آمار ميده ...محمد هم درحال ازدواجه اما عليرضا و پويا هستن....ما هم نميبينيمشون...دورادور ميدونيم...اون زن ...برادر و برادرزاده ها رو از ما گرفت....چسبيده به برادرم و حاضر نيست بره ....
ميرم ۱۰ ۱۵ سال پيش ....توی يه برهه ای از زمان....زياد با هم بوديم....من کلاس پنجم دبستان بودم...هانی سوم راهنمايی...پرستو و پريسا هم به ترتيب دوم راهنمايی و اول راهنمايی بودن...خودمون چار تا کله پوک بوديم...پدرهامون کلی با هم سربازی خوش گذرونده بودن و احساس برادر بودن داشتن....ما هم بابا ها رو عمو احساس ميکرديم و دخترا هم دختر عموهامون بودن....چقدر روزای قشنگی داشتيم...توی هفته کم کم سه روز پيش هم بوديم...شمال ميرفتيم...آتيش ميسوزونديم....چقدر روح احضار ميکرديم!!....بزرگتر که شديم...مدل خوشگذرونی هامون هم عوض شد...اونها بچه های مستقلی بودن....توی اون دوران بدليل مشکلات پدر و مادرشون که از هم جدا زندگی ميکردن اونها هم کلی مستقل بودن اما وقتی با هم بوديم ميشديم يه خانواده....مامان ما مامان همه بود...اونقدر خوش بوديم که ديگه فکر نميکرديم از هم دور بشيم....فکر ميکرديم همينطوری ميتونيم با هم بزرگ بشيم....اين سالها مثل برق و باد گذشت...از مامانشون دل خوشی نداشتن....يادش بخير پرستو ميگفت مامانم بابا رو مينداخت به جونمون...بابا هم بخاطر اينکه مامان دلش خنک بشه اشک ميريخت و منو کتک ميزد....مادرشون طفلکی تعادل روحی نداشت....بچه ها از نبودنش ناراحت نبودن...اما خب ديگه به هر حال بخاطر آبرو احساس ميکردن باشه بهتره...وای هيچ وقت يادم نميره چطوری مادرشون مسافرت شمالمون رو بهم زد....يادم نميره شب اول چقدر نقشه کشيديم واسه يکهفته مسافرت...ويلای متل قو رو بهشتی تصور ميکرديم با اون بوته درخت های کيوی...اشتباه نکنم دورو بر سال ۷۰ بودش ....وای که چقدر خوش و خرم بوديم با هم...اصلآ انگار از خون و گوشت همديگه هستيم...اما مادرشون نميتونست ببينه اينهمه صميميت رو ...از صفا و صميميت ميترسيد....دلش نميخواست کسی رو راه بده به خونشون حتی به قيمت قربانی کردن بچه هاش....يادم نيست سر چی...هرچی که بود اون مسافرت زهرمون شد و با عجله برگشتيم تهران....بچه ها از ما خجالت ميکشيدن بابات جنجالی که مادرشون به پا کرده بود...باورتون نميشه اما مادرشون حتی پشت سر بچه های خودش هم به مامانم حرف ميزد و بدوبيراه ميگفت...به دختراش انگ ميچسبوند
....خلاصه اين حالت با برگشت مادرشون به خونه اونقدر ادامه پيدا کرد که ديگه پای همه شون رو از خونه ما بريد....وای يادم مياد يه مدت هم دزدکی با هم رابطه داشتيم....تا مامانشون از خونه ميرفت بيرون دخترا زنگ ميزدن و با هم دل سير تلفنی حرف ميزديم....اما تلفن ها هم کشف شد و بچه ها رفتن توی قرنطينه....ديگه ازشون بی خبر بی خبر شديم...توی شهر خودمون همديگه رو گم کرديم....خونشون عوض شد....اونها آدرس ما رو داشتن اما خبری ازشون نشد....ما هم تغيير مکان داديم و ديگه همه درهای اميد بهمون بسته شد....يکسال پيش سميکو داداش کوچيکه رو توی اورکات کشف کرد...عليرضا کوچولو ديگه برای خودش مردی شده بود وقتی کشف شد....يادم رفت بگم...دوتا داداش کوچولو هم داشتن که به محض بازگشت مامان خانومشون شدن سه تا داداش
پارسال عليرضا از طريق اورکات شماره خونمون و آدرسمون رو گرفت و دزدکی اومده بود خونمون...من دير رسيدم...وقتی پيچيدم توی کوچه که ديدم يه زانتيا از کنارم زد شد و رفت...وقتی اومدم خونه...سميکو گفت عليرضا بود که از کنارت رفت...خلاصه که ديگه هيچ کدوم رو نديدم...
دلم تنگ شده...برای پريسا که الان اونور اقيانوسه و برای پرستو که توی شهر خودمونه...برای محمد که داره ازدواج ميکنه و برای عليرضا که خيلی جوجه بود اونوقتها...برای پويا که زياد نديدمش...
آه از اين دنيا....چرا بعضی آدمها بعضی ها رو از هم جدا ميکنن...دلم برای اون روزها تنگ شده...هانی جونم يادت مياد؟؟؟ خدايا همه کسانی رو که دوستشون داريم در پناه خودت حفظ کن
پ.ن. نون خانوم گل گلاب...شرمنده اما چيزی نيست که قابل تعريف باشه . الان جوجه جونم داره با بچه ها سر موضوع يکی از همکارها ميخنده...جات خالی...اين همکارمون خودش ميگه دکترا داره از بلوک شرق اما اين دخترا ميگن ليسانس هم بهش نمياد داشته باشه
وقتی رويای ديگری در تو به حقيقت میپيونده و رويای تو در ديگری
توی سونا نشستم و چون تنها هستم و کسی همراهم نيست ساکتم و صدام در نمياد. دارم فکر ميکنم من چطوری تونستم توی سونا بخار دوام بيارم ... من بار اولمه که بيشتر از ۱۰ ثانيه تو سونا می مونم... بخارش چون بوی نعنا ميده باعث ميشه بتونم بمونم و تنفس کنم. ساکت نشستم و به ذرات بخار نگاه ميکنم...دو سه تا دختر که صورتشون واضح نيست رو ميبينم که با شيطنت دارن حرف ميزنن ...بلند بلند هم حرف ميزنن....يعنی منم کامل ميشنوم...ميون حرفهاشون دارن برای هم از چيزايی که دوست دارن ميگن...اونها هم مثل من از سر کار اومدن باشگاه...يکی که از همه شيطون تر بود داشت ميگفت...تصور کن امروز پنجشنبه است...بعد از کار اومدی استخر که يه کمی ريلکس بشی....بعدش ميری خونه و آماده ميشی لباس میپوشی و آرايش ميکنی ...بعد با يه آقای خوب قرار داری که شام بری بيرون...ميری بيرون و کلی هم بهت خوش ميگذره...بعد برميگردی خونه و چون فردا جمعه هستش و تعطيله...ميگيری تا لنگ ظهر ميخوابی....اونهای ديگه هم هی به به چه چه ميکردن...


وای منم دلم می خواد...دلم بی مسئوليتی ميخواد...دلم ميخواد سانس که تموم شد...فکر شام امشب و ناهار فردا نباشم...فکر اسباب کشی و جمع کردن وسايل نباشم....دلم ميخواد برم خونه....به مامان بگم اونقدر خسته ام که ميخوام بخوابم...بعد برم يه دوش بگيرم و توی رختخوابم بخوابم...بعد مامان بياد در حالت خواب و بيداری موهامو سشوار بکشه و غر بزنه که با موی خيس جلو کولر خوابيدی....وای دلم همه گذشته های نه چندان دور رو ميخواد
ساعت ميشه ۷ و من لباسهامو میپوشم...بابايی اومده دنبالم...سوار ماشين ميشم و حرکت ميکنيم...ميبينم بابايی داره مستقيم ميره...راه منزل نيست....ميگم بابايی کجا ميری ؟ ...ميگه نميدونم...کجا بريم....من ميگم نميدونم...هرجا دوست داری....بابايی پيشنهاد ميده بريم فرحزاد...چای و قليون...بعدش هم هوس شام ميکنه...چی؟؟؟ بابايی بيخيال...چرا من شام ميخوام...
روی تخت نشستيم و بابايی داره قليون ميکشه...منم تند تند چای ميريزم و مينوشم...خرما...نبات...اصلآ هم انگار نه انگار که اينها کالری داره...
صحبتهای اون دخترها دوباره مثل فيلم مياد جلو چشمم....البته من خونه نرفتم و دوش هم نگرفتم و آرايش هم نکردم
....اما به يه آقای خوب رفتم شام بيرون...
خنده ام ميگيره....من دلم اون موقع های خودم رو ميخواد و اون دختر ها اين موقع های منو ميخوان....ای خدا چرا ما توی هر زمانی قدر چيزی رو که داريم نميدونيم؟
پ.ن.الان پيش خودتون نگيد اين دختره هر چی ميبينه و ميشنوه ميخواد!!!
ببخشيد...آرامش دارين؟؟؟ فروشی؟
امروز دوست دوران دبستانم که الان هم توی شرکت همکار من هستش اومده بود عکسهای مسافرتش رو نشونم ميداد...تابستون رفته بود تايلند.
خيلی خوشگل و با صفا بود ...اونقدر مناظر قشنگ داشت که من داشتم غش ميکردم
اونقدر هتلش با کلاس بود که باورت نميشد اينجا بانکوک هستش...وای نميدونی چقدر خوشگل بود...نميدونم چرا دلم مسافرت خواست . وقتی مينا داشت از آرامش اون دوران سفرش ميگفت ...دلم آرامش خواست...مناظر دريا از توی عکس هم آرامش بخش بود چه برسه به اينکه توی محيط باشی....دلم خيلی مسافرت ميخواد...دلم ميخواد برم يه جای آروم...با صفا ...حالا حتما نبايد بانکوک و پاتايا باشه...پس کجا باشه؟؟؟ حقيقتآ نميدونم ميخوام کجا باشه...ما توی ايران طبيعت زيبا داريم اما بکر نيست...ياد خرداد ماه افتادم که رفتيم جنگل های متل قو....وای که توی جنگل همه چيز پيدا ميشد...از پوشک بچه گرفته تا قوطی حلبی روغن و کاغذ بيسکويت و از همه بد تر بقايای آتش...يعنی هموطن های ما نميدونن نبايد توی جنگل آتش روشن کرد...بعد يادم افتاد که رفته بوديم تله کابين....وای اون آقای بسيجی چطوری سرم داد کشيد که شلوارم کوتاهه و بايد عوضش کنم
وای يادش که ميفتم عصبانی ميشم....دلم مسافرت ميخواد اونم در آرامش مطلق....اما ميدونم حالا حالا ها قرار نيست برم سفر...يعنی حدودآ تا سال ديگه تابستون
ولی من دلم ميخواد يواشکی گريه کنم....دلم مسافرت ميخواد....اونم دريا...من دلم آرامش ميخواد...اما ميدونم من و بابايی تا سال ديگه هيچ جا نميريم
شما جايی رو سراغ داريد من آرامش بخرم؟؟
بقول بنيامين :حالم بده حالم بده
نميدونم جايی خوندم يا کسی ميگفت...آهان توی وبلاگ سامه خوندم که از آدمهای دروغگو و پست اظهار زجر و نفرت کرده بود....منم موافقم...از آدمهای کوته بين و بی شعور و خودخواه و کوردل و حرف مفت بزن حالم بهم ميخوره....متاسفم که از اين جور افراد دورو برمون زياد ميبينم
آدمهايی که هر گهی که خودشون ميخورن ميچسبونن به بقيه و يا هر غلطی که نميتونن بکنن ميگن پيف پيف اخه
پ.ن. راستی یادم رفت بگم سومین خواهر بنده زاده هم وارد دنیای وبلاگ نویسان شدن ...فکر کنم خودم همین روزها تخته کنم تا جوون ها بیان توی گود مادر جون...اینم وبلاگ سمان
انبساط خاطر حاصل شد
خب....چيه چپ چپ نگاه نکنيد ديگه....نبودم...برگشتم...سلام
دوستای خوبم...يارای نازنينم سلام عرض ميشه....شری اومده (
طوفان اومده)
بالاخره با هزار سلام و صلوات بابايی برگشت و بنده دچار انبساط خاطر شدم
و الان که ظهر شنبه باشه بعد از کلی کار و بر و بيا اومدم که براتون بنويسم..از روزانه شری.اين بابايی خودش خبر نداره که چقدر منو دق(دغ) داده تا اومده که
چهارشنبه صبح ساعت ۱۰:۳۰ به وقت ايران قرار بود از پاريس زنگ بزنه که بگه رسيده به پاريس و بعد از اونجا پرواز ميکنه به سمت تهران اما چشمتون روز بد نبينه ساعت ۱۰ ديدم تلفنم زنگ خورد و کد ايتاليا هم افتاد روی موبايلم....
من اينطوری بودم...خلاصه ديدم بابايی ميگه هواپيما نقص فنی داشته و پرواز کنسل شده
ای بابا من چيکار کنم ...قورمه سبزی بار گذاشتم
خلاصه رفت توی ليست انتظار پرواز آليتاليا از ميلان به تهران اما نخير انگاری قرار بود بابايی يه روز ديگه بمونه توی ممالک غربت
ديگه خودتون قيافه منو مجسم کنيد چهار شنبه ظهر و بعد از ظهر... القصه بابايی پنجشنبه ساعت ۲۰:۳۰ دقيقه در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست و به سلامتی اومد خونه تا دل شری بزرگ بشه
جالب ترين نکته سفر سوغاتی هاشه منم دلم خوش بود بابايی يه روز بيکار توی ممالک بيگانه وقت آزاد داره برای سوغاتی خريدن
اما اين بابايی ما اصلا انگار نه انگار ...در ذيل دو نمونه از موارد خنده ناک(اسفناک
) بعد از سفر بابايی رو به نظرتون ميرسونم :
چهار شنبه ساعت ۹:۳۰ بوقت تهران
شری : بابايی الان تازه برگشتی هتل
بابايی : بله
شری : بابايی تا الان کجا بودی...مگه قرار نبود آليتاليا ساعت ۳ بهت اعلام کنه اکی هست يا نه
بابايی: چرا اما وقتی خبری نشد منم ديگه موندم دفتر پيش بچه ها
شری: خب بابايی بعد از شرکت کجا رفتی( شری توی دلش داره ميگه الان بابايی ميگه رفتم خريد) ؟
بابايی : هيچی برگشتم اومدم مستقيم هتل
شری :
. . . . . . . . . .
پنجشنبه ساعت ۱۱ شب ( توضيح اينکه بابايی قرار بود دوتا عطر برای شری بياره يکی با سليقه خودش و يکی هم شری با اسم سفارش داده بود)
بابايی : بفرماييد اين هم دو تا بسته عطر سفارشی
شری: وای چه بسته بندی خوشگلی....کدوم با سليقه خودته اول بازش کنم؟
بابايی : اين کوچولو ا
شری: وای چه خوشبو ...مرسی
بابايی : اون يکی هم که ديگه همونی که خواسته بودی
شری : مرسی بابايی پيدا کردی ... جی لو ... همون شيشه سرخابيه
شری جعبه عطر و باز ميکنه و اين شکلی ميشه 
شری : بابايی اين که همون هستش که خودم داشتم !!
بابايی : خودت گفتی همونی که داشتی
شری: بابايی گفتم شيشه اش مثل همونی که دارم اما رنگش صورتيه و جديد تره
بابايی: تو گفتی همون
شری : من گفتم مثل همون نه همون
بابايی: خودت گفتی
شری:


پ.ن. ولی سوغاتی های بابايی با توجه به وقت کم برای خريد کردن خيلی زياد بود ...بابايی جونم مرسی
وقتی تو نيستی
وقتی نيستی خونمون با من غريبی ميکنه
وقتی نيستی حوصله هيچ کسی رو ندارم حتی خودم
وقتی نيستی نميدونم چرا نميتونم برنامه ريزی کنم و بهش عمل کنم
وقتی نيستی دلم يه دنيا برات تنگ ميشه اما نميخوام گريه کنم
وقتی نيستی تازه ميفهمم ناشکر بودم و قدر بودن در کنارت رو ندونستم
وقتی نيستی ميخوام هر شبی که ميخوابم برام يک هفته بگذره که صبح که بيدار بشم بگم پس فردا ميايی
وقتی نيستی هيچ چيزی نميتونه خوشحالم کنه 
وقتی نيستی ميخوام شيطنت کنم اما يادم ميفته که تو هميشه بهم ميگفتی شيطونی نکن
وقتی نيستی ميخوام غذا نخورم که به خودم سختی بدم که خودم رو تنبيه کنم که ديگه وقتی بودی اذيتت نکنم اما يادم ميفته که بهم ميگی مراقب خودت باش
وقتی نيستی ميخوام قورمه سبزی درست کنم ...ترش ترش...اما بی تو نميتونم قورمه سبزی بخورم
وقتی نيستی سريال نرگس رو از اول تا ته تماشا ميکنم که برات تعريف کنم هرچند شبهايی که خودت نرگس ميديدی من هفت تا پادشاه رو در خواب ميديدم
وقتی نيستی سردرگمی عجيبی گرفتم و حال و هوای خوبی ندارم
وقتی نيستی احساس ميکنم منم نيستم...توی چمدونت رو بگرد ببين من توش نيستم؟؟؟
وقتی نيستی....خيلی بده...زودی برگرد....دلم کوچولو شده
